95/9/7
تعداد نظرات:0
16:30
شماره مطلب:13959719258
-A A +A
آخر صفری؛

کبوترانه بال بزن

    یک جفت کبوتر را به کسی هدیه دادند، آن شخص که اهل شهر دیگری بود؛ کبوتر ها را برد؛ روزی روی پشت بام، خواست کبوترها را کمی در هوا بپراند؛ آن ها را در هوا پر داد که دید از او دور می شوند... رفتند و رفتند تا نقطه سیاهی در آسمان شدند. یک ساعت بعد دوستش زنگ زد و گفت: "کبوترها اینجا آمدند، آن ها جلد خودم هستند؛ هر جا بروند باز پیش خودم بر می گردند."

   قزوین بیست، دلم کبوتر کدام حرم شده است؟ هر جا که می روم، باز سر بام خاندان شما برمی گردم. شیطانِ نفس مرا می پراند و دور می کند؛ خدا هواییم می کند که برگردم... 

   کبوتران رضا (ع)، دلشان هوای بقیع دارد

   و کاش می شد...

   کربلا...

   با بلا، خونرنگ، خونین بال...

   می کشی مرا حسین...

انتهای پیام/

 

افزودن نظر جدید

انتشار دیدگاه به معنای تایید آن نیست . نظرات توهین آمیز منتشر نمی شود .
Image CAPTCHA
لطفا کاراکترهای تصویر را در کادر بالا وارد نمایید.